خرید بک لینک
همه ی ما می دانيم یک لحظه هايى را بايد مي رفتيماز آن موقعيت، از آن مكانى كه جاى ما نبود، از رفتارى كه در شأن ما نبود، از آدمى كه آدم ما نبود.اما نتوانستيم در لحظه تصميمِ درست بگیریم، مانديم.شب را مانديم همانجا كه جاى ما نبود، در رابطه مانديم با آدمى كه از آنِ ما نبود، در ادامه ی مكالمه مانديم در بحثى كه از جنس ما نبود.لحظه ها مهم اند و گاهى مهم تر هم می شوندما اما می مانيم.از همان لحظه، از همان آنى كه نمی دانستيم همين الان برويم يا بمانيم، يا حتى می دانستيم اما ترسيديم كه اگر برويم چه می شود؟؟اين ما بوديم كه مانديم نه آن لحظه ها، رابطه ها، آدم ها.مانديم و ديديم هيچ نميشد اگر همان لحظه تصميم میگرفتيم خودمان را از اين رابطه، از اين آدم، از اين مكالمه بيرون بياوريم.مانديم و ديديم هيچ نمی شد، فقط زودتر تمام می شد.فقط در لحظه از اين تمام شدن ترسيده بوديم، اما تاثيرى در نتيجه نداشت، چون همان موقع تمام شده بود، تمام شده بوديم. فقط ديرتر اعلام كرديم كه دوست من اين رابطه تمام است براى هردويمان و نه از همين حالا، كه از همان شب كه فلان شد اين رابطه تمام شده بود.آدمى است و ترسهايش، آدمى است و تصميم هايش،آدمى است و شجاعت هايش.كه بترسد، ولى شجاعانه دست به خطر بزند چون ازچيزى ته دلش مطمئن است.مطمئن است كه رفتن درست تر از ماندن است.ترس اما انگار كودک درونمان را به گريه انداخته باشد كه التماسمان كند بيشتر بمانيم.ما مانديم، اما رابطهی مان نه! بالاخره دير يا زود تمام شد.همه ی مان مانده ايم ميانه ی دوراهى رفتن و ماندن. همه ی مان تجربه ی انتخاب هر دو راه را داشته ايم.حالا می دانم تصميمهاى شجاعانه را بايد دوست داشته باشيم. خودِ شجاعمان را بيشتر.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 11:54

استاد نوشت:۱- عزت نفس، اعتماد بهنفس و سلامت روانت رو به پیشنهادهای که میگیری گره نزن.کیفیت کسایی که بهت پیشنهاد میدن نه رابطهی مستقيمی با ظاهر یا شخصیتت داره، و نه تعیین کنندهی نمرهی شخصیتته. اگر آدم نامناسبی بهت پیشنهاد بده ارزش وجودیت کم نمیشه.این مدل پیشنهادها معمولا هم توی محیطهای رندم پیش میان از طرف آدمهای چند لحظهای. پس میان، میگن و میرن.۲- حال و احوال و روتین زندگیت رو بر اساس توی رابطه بودن یا نبودن تعیین نکن.۳- جامعه و محیطهایی که توش رفت و آمد میکنی تغییر یا گسترش بده.جاهایی برو که توش آدم حسابی پیدا بشه. انجمنهای علمی، تورهای طبیعتگردی و کوهنوردی، برنامههای منجمهای آماتور برای عموم، جلسات گروهمحور و....۴- تنها امتیاز تو زیبایی نیست.اگر یه آدم درست درمون و باکیفیت میخوای برای زندگیت، باید کیفیت خودت رو هم ببری بالا.حرفی برای گفتن داشته باشی.صرفا زیبایی برای یه رابطه اصلا بهدردبخور کافی نیست.باید اولا حرفی برای گفتن یا سوالی برای پرسیدن داشته باشی، ثانیا از ابراز کردن خودت توی جمعها نترسی.گوشهنشینی نکنی.هرگز شخصیتی که واقعیت نداره رو جعل نکن حتی اگر فکر میکنی خیلیا از اون شخصيت جعلی تو خوششون میاد.۵- عزت نفس، غرور، دانش، استقلال، تفکر انتقادی، ذهن پویا و فعال، هوشیاری و و و...اینا همه فاکتورهای مهمی هست که جذابیتت رو چندین برابر میکنه. از توسعه فردی و درونی خودت غافل نشون۶- پیشنهاداتی که توی تاکسی و خیابون و اینترنت و... بهت میدن، خیلی به رسمیت حساب نکن و بهعنوان پیشنهاد بد، کنتور ننداز.اونا صرفا یه سری رهگذرن.میگن و میرن. نذار روی حست به خودت اثر بذارن.موفق باشی فرزندم.✍️ناشناس + نوشته شده در یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰ ساعت 10:4ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 11:54

آدم های امن، افرادی هستند كه همه چیز را میتوانی بهشان بگویی و بدون اینکه قضاوت یا تحقیرت کنند، میتوانی کنارشان احساس بودن کنی اینها تا لباسی تازه تنت ببینند نمیپرسند از کدام مغازه خریدی؟ مارکش چیه؟ چند خریدی؟میگویند: چقدر قشنگه، بهت میآید، من عاشق این جنس ژاکتم. از سفر که برگردینمیپرسند کجا رفتی؟ با کی و چرا رفتی؟ اسم هتلش؟ چهقدر هزینه شد؟میگویند: خوش گذشت؟ سرحال شدی؟ ماشین تازه بخری،نمیپرسند نو است یا دست دوم؟ از کجا خریدی؟ نقد یا قسطی؟ چند خریدی؟میگویند راحتی باهاش؟... خوبی این ماشین اینه که دانشگاه قبول شوی،نمیپرسند کدام دانشگاه؟ شهریهاش چه قدره؟ وای چقدر دوره!میگویند چه رشتهای به سلامتی؟ این رشته بازار کار خوبی دارد، اگر تلاش کنی. مشغول کاری تازه شوی،نمیپرسند حقوقت چه قدره؟ اسم شرکتش چیه؟ جایش کجاست؟میگویند شغلت را دوست داری؟ صاحبکارت یا همکارهایت آدمهای خوبی هستند؟ اینجور شغلها جای پیشرفت دارد. کسانی که فقط وجود خودت براشون مهمه نه هیچ چیز دیگه ای. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 11:54

یک نفر از جنس احساسِ تــــو ... یک نفر از جنس احساسِ تــــو می خواهد دلــــــــــــم یک نفر مثل خــودت، اصلا تــــــــو می خواهد دلـــم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

بوےعِشق می دهی ... بوےعِشق می دهی بوےبِهشت چه خوشبختَم ڪه خدا سرنوشت مرآ با "توُ نوشت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

دل به تو دادم ... دل به تو دادم که غمم برهانی نشوی تو همان کس که به درد بکشانی کاش که شود باز که یک روز تو بیایی و... بمانی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

دست به شخصیتت نزن ...

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

متأسفانه

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

اگر آرامش می خواهی ...

اگر آرامش می خواهی ،

مراقب مردم نباش ...

اگر ادب میخواهی ،

در کار کسی دخالت نکن ؛

اگر پند زندگی می خواهی ،

در برابر آدمهای احمق سکوت کن ...

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

اعتماد نکن ...به کار درستی که؛ برای یک هدف غلط انجام میشه؛ اعتماد نکن ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

آدما ...

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

اونجا که ...

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

نگاهِ زيبا ...

مرجان سرخ

در دورانی که همه به فکرِ چشمِ زیبا هستند؛

تو به فکرِ نگاهِ زیبا باش ...

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 9:06

آدم هایی هستند که دلبری نمی کنند، حرف های عاشقانه نمی زنند چیز خاصی نمی گویند که ذوق کنی آدم هایی که نمی خواهند عاشقت کنند ... اما عاشقشان می شوی! ناخواسته دلت برایشان می رود... این آدم ها فقط راست می گویند راست می گویند با چاشنی قشنگ "مهر" لبخند می زنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند، لبخند می زنند چون لبخند جزیی از وجودشان است ... لبخندشان مصنوعی نیست، اجباری نیست در لبخندشان خدا را می بینی ...ادامه مطلب

برچسب: هستند, نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 12:26

محمد علی کلی دخترش را اینگونه به حجاب وا داشت ... هانا، دختر محمد علی کلی، در مورد یکی از نصایح پدرش این گونه حرف میزند: بعد از مدتها قرار بود پدرم را ببینیم.. به علت شرکت در مسابقات از خانواده دور بود. زمانی که به محل اقامت پدرم رسیدیم، من (هانا) و خواهر کوچکترم، با اسکورت یک محافظ به سویش رفتیم.من و خواهرم لیلا، لباس نامناسبی پوشیده بودیم که قسمتی از بدنمان برهنه بود. پدرم مثل همیشه خود را قایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا رادمنش تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی